از بچگی وقتی هرکس ازم معنی اسمم
رو می پرسید همش اعصابم خورد می شد که وای چرا نمی دونم یعنی چی . فقط می
دونستم اول قرار بود اسمم رو ماهان بگذارن ولی وقتی همسایمون برای
دیدنم اومده بوده و گفته: "ماهان چیه؟ ماهان اسم یه دهاته
توی کرمان"؛ مامانم می خوره توی ذوقش و قرار می شه اسمم رو بذارن هانیه و
چون داییم گفته هانیه مثل گانیه ست، قرار شد اسمم رو بگذارن هانیا

و من بیچاره سال ها
واقعا وقتی یکی ازم سوال می کرد چه اسم قشنگی داری معنی اش یعنی چی؟ از خودم درآورده بودم که: هانیا از همون هانی یعنی عسل میاد

ولی تو دلم همیشه برام سوال بود. تا این که امروز به لطف یکی از دوستان عزیزم به معنی اسم خودم پی بردم و
درواقع الان فکر می کنم دوباره متولد شدم
و من هانیا هستم :
روزی روزگاری در ایران زمین پادشاهی زندگی می کرد که دختری
به نام هانیا داشت.هانیا در تیراندازی همتا نداشت.روزی هانیا برای تیراندازی به
صحرا رفت و در آنجا با مردی اشنا شد که او اهل چین بود و برای شکار به همه جای
جهان سفر کرده بود و آن موقع در ایران بود و در ایران زمین با هانیا اشنا شد وبا
او ازدواج کرد و او را به چین برد.هنگامی که آن دو بچه دار شدند همسر هانیا روزی
فرزندش را به دشت و صحرا برد و آن بچه را به هوا پرتاب کرد سر او به سقف آسمان
خورد و او برای اینکه هانیا از مرگ فرزندش با خبر نشود جسد فرزندش را خورد و بعد
از خوردن جسد نوعی بیماری گرفت که هر بچه ای که هانیا به دنیا می آورد می
خورد.روزی هانیا او را هنگام خوردن فرزندش دید و آن بچه را از دست او گرفت و او
برای تلافی تمام ایران زمین را به آتش کشید که آن کودک را از دست هانیا بگیرد
ناگهان در آسمان باز شد و هانیا و فرزندش را با خود برد و آن دو پیش خدا زندگی می
کردند.
روزی هانیا به فرزندش گفت تو باید از آسمان به زمین بروی
ولی او قبول نکرد و به هانیا گفت از رفتن به زمین می ترسد ولی هانیا به او گفت که همیشه
مواظب او هست و انگشتش را روی لب او گذاشت وبه او گفت من همیشه مراقب تو هستم و او
به زمین آمد.
حال آن فرشته ای که همیشه مراقب ما هست فرشته هانیا است که
جای انگشتش بر روی لب بالای ما وجود دارد.
+ نوشته شده در
28 Aug 2009ساعت   توسط مورچه کوچولو
|
هنوز هیچ خبری نیست. انقدری که حس و حال نوشتن هم نیست.
+ نوشته شده در
28 Apr 2009ساعت   توسط مورچه کوچولو
|
از بچگی همیشه رویای روز عروسی با آدمه. دوشنبه (۲۶ اسفند ۱۳۸۷ - ۱۶ مارچ ۲۰۰۹) هم نوبت رویای من و همسره. جاتون خیلی خالیه.

+ نوشته شده در
12 Mar 2009ساعت   توسط مورچه کوچولو
|
برای کمک در یکسری کارهای خیریه اومده بود و تو اتاق من داشت کارهاشو انجام می داد. آروم، باوقار و متین بود اما رنگ و رویی پریده داشت.
دو سال پیش شرح حال خانواده اش رو برای حامی اش ترجمه کرده بودم. خانواده سه نفری اش که از مادر، یک برادر 14 ساله و خودش که دانشجوی سال دومه تشکیل می شه، تحت پوشش خیریه هستند.
پدر رو از دست دادن، توی یه زیرزمین 30 متری اون دور دورای شهر زندگی می کنن و برای نداشتن اجاره همون سرپناه کوچیک هم مجبورن یه جای دیگه پیدا کنن. یعنی یه جایی دورتر و کوچیکتر.
هر سه نفرشون بیماری دیابت دارن، انسولین تزریق می کنن و بیماری باعث تخریب کلیه هاشون شده. سوء تغذیه هم به خاطر نداشتن توان مالی مشکلی مضاعف شده و بیماری اونها رو بدتر می کنه. رنگ و روی پریده اش نشون همون نخوردن غذای کافیه.
عاشق درسشه، تو قم درس می خونه و از شاگردای ممتازه اما خب به خاطر نداشتن توان مالی نمی تونه از عهده هزینه اتوبوس و مسافرخونه اونجا بربیاد برا همینم هر دو یا سه هفته یه بار دانشگاه می ره. فکرشو بکن پول اتوبوس تهران تا قم و مسافرخونه ای که پیدا کرده و باید شبی بابتش 1500 تومن بده نداره.
بارها زندگی های مشابه اون رو ترجمه کرده بودم تا خیریه برای جذب حامی خارج از ایران هم به بنیادهای خیریه دیگه بفرسته که خب انقدر تعداد خانواده ها زیاده که مگه چند تا حامی می شه برای هر خانواده پیدا کرد؟
نمی دونم این دختر چی تو چشماش داره که از اون روز همش جلوی چشمامه.
+ نوشته شده در
15 Feb 2009ساعت   توسط مورچه کوچولو
|
خیلی لذتبخشه آدم دوستایی رو که تو فضای مجازی باهاشون آشنا شده از نزدیک ببینه. البته این دیدار یک دیدار معمولی نبود. دیدار آدمایی بود که همه در یک ویژگی مشترک بودند. همه منتظر بودند و نگران. کی می شه همه دیداری دوباره در جایی دیگه داشته باشیم

+ نوشته شده در
4 Feb 2009ساعت   توسط مورچه کوچولو
|
دیروز با همسر عزیزم خواستیم سنت شکنی کنیم و به جای رفتن به پاتوق جمعه شبهامون یعنی
وشه به یه رستوران دیگه ای بریم. آخه ما پنجشنبه ها رو به امتحان رستوران های مختلف می گذرونیم و جمعه ها به خاطر حس آرامش و غذای خوشمزه وشه فقط به اونجا می ریم.
به پیشنهاد من و استقبال همسر رستوران گیلانه تو جردن رو انتخاب کردیم. من قبلا به این رستوران که اسمش مدیترانه بود رفته بودم ولی بعد از تغییر سبک و دکور هنوز قسمت نشده بود که بریم.
در بدو ورود خوشحال بودیم که زود رسیدیم چون رزرو نکرده بودیم و ممکن بود جا گیرمون نیاد. اما خوشبختانه قسمت بود شام رو اونجا باشیم
از اونجا که همسر باقالاقاتوق دوست دارن و خاطرات شمال رو براشون زنده می کنه به منوی رستوران هم نگاهی ننداختن و غذاشونو انتخاب کردن. اما من بعد از وارسی و موشکافی بهترین غذا رو ماهی گریل شده رژیمی تشخیص دادم.
آوردن غذا همانا و پایین آمدن لحظه لحظه فشار من بر اثر ترش بودن غذا همان. چشمتون روز بد نبینه انقدر ترش بود که داشتم از حال می رفتم و بدون آنکه غذا رو تموم کنم از همسر عزیز که صورتش بر اثر غذاش اینطوری شده بود
خواستم که زود از اینجا بریم تا من به خرمایی شکلاتی چیزی برسم.
فکر نمی کنم تا حالا کسی فقط ۱۰ دقیقه در یک رستوران نسبتا گرانقیمت مونده باشه!
+ نوشته شده در
31 Jan 2009ساعت   توسط مورچه کوچولو
|
یاد جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸۷ساعت ۱۱ تا ۱۲:۳۰ بخیر

+ نوشته شده در
31 Jan 2009ساعت   توسط مورچه کوچولو
|
از بچگی عادت داشتم وقتی از خدا چیزی می خواستم اون رو روی یک کاغذ می نوشتم و نگه می داشتم. الان هم بعد از ۲۰ ماه انتظار و خستگی و کلافگی و دلهره رسیدن عروسی و هنوز نرسیدن ویزا باز دست به دامن نوشتن شدم تا از خدا بخوام زودتر ویزای ما رو بفرسته. ای خدا یعنی می شه توی همین وبلاگ خبر خوش رسیدنش رو بگم؟
+ نوشته شده در
10 Jan 2009ساعت   توسط مورچه کوچولو
|
دو سال پیش بود که به عشقمون «بله» گفتیم. چقدر زیبا است عاشق شدن و عاشق موندن.
+ نوشته شده در
21 Dec 2008ساعت   توسط مورچه کوچولو
|
تنها لطفی که از سوی جامعه آکادمیک کشور به مناسبت روز دانشجو می شود این است که شاخه گلی بدقواره به بی سلیقه ترین شکل ممکن پشت در کلاس ها چسبانده شود. چه می دونم٬ شاید قسمت شازده کوچولوهای این سیاره همین است دیگر!
برای همین هزاران شازده کوچولو مثل من و همسر عازم سیاره های دیگری می شن که حداقل اونجا شاخه گل ارزشی داشته باشه حالا بماند ارزش دانشجو.

+ نوشته شده در
6 Dec 2008ساعت   توسط مورچه کوچولو
|